ارمیاارمیا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

تولد ارميا

شنبه سه مرداد سال 94 از دو هفته قبل موقع برگشتن از كلاس ارميا دوتايي رفته بوديم قنادي تبريزي براي انتخاب كيك و بالاخره دوتايي طرح يك ماشين رو انتخاب كرديم . ارميا چند روزه لحظه ها رو ميشماره و ميگه چند روز بخوابم تولدم ميشه و تو تزيين خونه كمك ميكنه . ارميا عاشق رقص آذريه . خواسيتم بفرستيم كلاس گفتند خيلي زوده براش ولي خودش يك حركاتي در مياره و خيلي هم جالبه . اينم كوچك ترين مهمونمون اينم سورپرايز خاله فهيم  اينم فرداي تولدشه . ...
28 آبان 1394

رفتن به پل معلق مشگين شهر

شنبه 27 تير سال 94 ( مصادف با عيد سعيد فطر ) طبق برنامه قبلي حدود دو اينا حركت كرديم ( دايي ناصر اينا و خاله هانيه و خاله فهيم و آبجي رضوان اينا و آنا اينا تو ماشين ما بودن) رفتيم مشگين شهر ولي چون هوا باراني بود نتونستيم شب پياده بشيم و برگرديم البته قرار بود شب آنجا بمونيم براي همين شب خوابيديم و صبح دوباره رفتيم براي ديدن پل معلق كه خيلي هم شلوغ بود و تو وروديه خيلي منتظر شديم . ولي خيلي جالب بود و به ديدنش مي ارزيد . يكشنبه 28 تير سال 94 آن طرف پل كه شهر بازي بود همه بچه ها كلي آنجا بازي كردن و بهشون خوش گذشت .   ...
28 آبان 1394

رفتن به نماز عيد سعيد فطر

شنبه 27 تير سال 94 امروز عيد سعيد فطره با ارميا و اكبر رفتيم نماز عيد فطر ( ميدان قونقا ) ( يادش بخير پارسال نماز عيد فطر رو با آبجي رضوان اينا تو حرم امام رضا خونده بوديم ) ارميا بعد از نماز كلي ما رو خندوند ميگفت چرا اين نماز انقدر قنوت داشت . اكبر ميگفت سر نماز هي ميرفت ركوع و مي ديد ما نرفتيم بلند ميشد مي ديد همه قنوت گرفتن اينم ميگرفت بعد قنوت دوباره ميرفت ركوع و ميديد ما باز نرفتيم .اكبر ميگه انقدر تعجب كرده بود كه اين نماز چطوريه ؟؟؟ ...
28 آبان 1394

بازي هاي ارميا

چهارشنبه 24 تير سال 94 عصر رفتيم با اكبر كمي براي افطار خريد كنيم و ارميام كه عاشق اين اسبه، چند بار اكبر سوارش كرد و ارميا خوشحال و خندان برگشت خونه ...
28 آبان 1394

مريضي ارميا

شنبه 20 تير سال 94 ارميا بعد از افطار حالت تهوع داشت و بيحال افتاده بود .با اكبر برديم كلنيك هفتم تير محل امان كه وقتي آقاي دكتر معاينه ميكرد ارميا مثل يك مرد نشسته بود و منم خيلي خوشم اومد. ...
28 آبان 1394

محل خواب جديد ارميا

دوشنبه 15 مرداد سال 94 بيرون بوديم كه ارميا خوابش مي اومد مثل هميشه گفت من ميرم اپشت بخوابم ( هميشه روي صندل عقب دراز ميكشه و ميخوابه ) اين سري احساس كردم روي صندل نيست برگشتم پشت رو نگاه كنم ديدم اينجا خوابيده . ...
28 آبان 1394

سوغاتي هاي ارميا

جمعه 12 مرداد سال 94  حدود ده شب مامان اينا و خاله  فهيم اينا رسيدن تبريز و مام  رفته بوديم راه آهن استقبالشون. ارميا با ديدن آنا و علي و ال آي بعد از چند روز ذوق كرده بود و تو همون محوطه راه آهن شروع كرده بودن به بازي كردن و اينم سوغاتي هاي ارميا كه دست گل آنا و خاله فهيم درد نكنه . ارميا عاشق اين ماشين بزرگ شده ...
28 آبان 1394

رفتن به خونه خاله هانيه

پنجشنبه بعد از باشگاه ارميا كه ساعت 11-12 بود رفتيم خونه خاله اينا . سر ظهر بود و من تو اون گرما تشنم شده بود و تا افطار خيلي مونده بود ارميا كاملا ريلكس داشت اونجا آب بازي ميكرد و بستني ميخورد ...
28 آبان 1394

تيپ عجيب و غريب ارميا

چهارشنبه 10 تير 94 داشتم با كامپوتر كار ميكردم و ارميا باز رفته بود اون يكي اتاق و اين سري اينطوري پريد وسط اتاق . يك لحظه ااق رو تصور كردم كه الان چه ريخت و پاشي كرده كه  وسط تابستون اين كلاه و شال زمستوني رو از كمدها و داخل لباسهاي زمستوني پيدا كرده با دهن روزه برام كار تراشيده بود اين وروجك جالب اينجاست مامان اينا و فهيم اينا هم كه مشهد هستند ارميا ميگفت يك عكس بنداز بفرست آنا تو مشهد منو ببينه .   ...
28 آبان 1394